پنهان میشوی پشتِ لبخندی که هم من میدانم هم خودت
دروغیست که تنها دامنِ مرا میگیرد
که درد می گیرد وقتی لبانت را باید آنطوری نشان بدهی که نیستند
باید دندان هایت را نشان آدم هایی بدهی که
تمام تلاششان را میکنند که پرانتز لبانت بسته شوند
میخندی تا فراموش کنی که فراموش شده ای
زیبایِ من تو از فراموش شدن بینِ این همه آدم
میترسی که گوشه زندگیه کسی باشی که در مرکزه زندگیه دیگریست
خسته ای... از بودنی که به چشم
نمی آید انگار امشب برای لحظه ای دیدنِ تو
یا حتی شنیدنِ صدایی که حتی میترسد بگوید دوستش دارد
به گمانم باید یک فنجان چای بریزی
امشب کسِ دیگری فنجانِ چایِ او را درونِ ظرف شویی، میشوید
نظرات شما عزیزان:
ساز دلت تمرين نوازندگي كند... !
ما رو با این نام لینک کن
.gif)
.: Weblog Themes By Pichak :.